تبليغاتX
سین صاد

سین صاد

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی ....... ولی با خفت وخاری پی شبنم نمی گردم

روز سی‌ و پنجم تنهایی

چند روزی هست که پست جدید نذاشتم، عوضش این پست پر مطلب هست. پنجشنبه رفتم دانشگاه که یه کتاب رو که نداشتم برای امتحان کپی بگیرم. تا ساعت ۳ بعد از ظهر هم با بچه‌ها درس خوندیم و بعد رفتیم سیزده بدر تو یکی‌ از پارک‌های یوتبوری. هوا آفتابی و گرم بود و آش رشته ای‌ که مادر یکی‌ از بچه‌ها پخته بود بشدت چسبید. ۲ تا از دوستان آلمانی‌ هم بودن، کلی‌ با خوردن آش رشته حال کردن ضمن اینکه سبزه هم گره زدن. روز جمعه هم رفتم دانشگاه که با بچه‌ها درس بخونیم. اصلا" گروهی درس خوندن فایده نداره، انقدر حرف زدیم و خندیدیم که به هیچ کاری نرسیدیم. خلاصه بخشهایی رو که باید جمعه می‌خوندم جمع شده برای دیروز که شنبه باشه. صبح زود با هزار زحمت از خواب بیدار شدم که سریع بشینم پای درس. هوا بد جوری آفتابی بود و ۱۵ درجه هم دمای هوا بود. یه نگاه به کتاب مینداختم، یه نگاه به بیرون و اون آفتاب قشنگ و در نهایت حسرت میخوردم که چی‌ میشد این امتحان رو میشد نداد. در همین لحظه یکی‌ از دوستان تو یاهو مسنجر ظاهر شد!! گفت ما میخوایم بریم کنار دریاچه تو نمیای؟؟ هر چی‌ سعی‌ کردم که جواب منفی‌ بدم و بشینم سر درس نشد که نشد، به سرعت آماده شدم و رفتیم کنار دریاچه جوجه کباب درست کردیم و زدیم تو رگ!! هوا بسیار عالی‌ بود، دریاچه یخ زده بود در حالی‌ که ما با آستین کوتاه هم گرممون بود. و خلاصه مطالبی که باید جمعه و شنبه خونده میشد، همش جمع شد برای امروز. سی‌ و پنج هم روز گذشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 23:7  توسط سامان صفاریان  | 

روز سی‌ و یکم تنهایی

امروز یک خبر بسیار خوشحال کننده  گرفتم. بالاخره بعد از ماه‌ها کار کردن، مقاله مون برای ارائه در کنفرانس ایسلند پذیرفته شد. خیلی‌ خبر خوبی‌ بود و به این ترتیب بنده بین ۱۰ تا ۱۲ ماه ژوئن  باید برم ایسلند. البته کلا" به خرج دانشگاه. ظاهرا برای ۳ روز ۱۰۰۰۰ کرون (معادل ۱میلیون و دویست هزار تومان) هزینش هست که دانشگاه محترم چالمرز قبول زحمت میفرمایند. حالا احتمالا" جمعه باید برم پیش استاد مون که ببینم چی‌ کار باید بکنم. آخه از کنفرانس گفتن که سریع هتل بگیرین که جا گیر نمیاد. فعلا" یکی‌ از دغدغه‌ها به خیر گذشت. انشا‌الله بقیش هم به همین ترتیب باشه. روز سی‌ و یکم هم با یه خبر خوب به پایان رسید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/13ساعت 0:35  توسط سامان صفاریان  | 

روز سی‌ ام تنهایی

امروز ساعت ۸ صبح کلاس داشتم. از شنبه ساعت هارو کشیدن جلو و دوباره صبح‌ها که میرم دانشگاه هوا تاریک هست. البته بزودی درست می‌شه چون فقط این هفته رو کلاس داریم. بعد ۲ هفته بخاطر ایستر و هفتهٔ امتحانات تعطیل هستیم. البته تعطیلیش اصلا" حال نمیده چون امتحان داریم. متاسفانه از ۴ تا درس باقیمانده برای ترم بعد هم ۲ تا درس امتحان داره. مگر اینکه از یه دانشکده دیگه درس برداریم، که من حتما" همین کار رو خواهم کرد چون اصلا" حال و حوصلهٔ امتحان رو ندارم دیگه. هنوز بعد از این همه سال امتحان دادن، شب امتحان استرس میگیرم. امروز از ایران خبر رسید که هوا بد جوری بارونی‌ هست و همه جا رو سیل برداشته. حتی قم هم که وسط کویره سیل اومده. البته وقتی‌ رودخانه رو پارکینگ می‌کنن همینه دیگه.روز سی‌ ام  هم تمام شد و بدین ترتیب ۱ ماه گذشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 23:27  توسط سامان صفاریان  | 

روز بیست و هشتم تنهایی

ما هم ملت جالبی‌ هستیم. امروز مربی‌ تیم ملی‌ هم عوض شد و علی‌ دایی هم از تیم کنار گذشته شد. داشتم فکر می‌کردم اگه این ۲ تا گل رو نمیخوردیم، بعد از بازی چه تعاریفی که از دایی نمیکردن و تا ابد تو پست سرمربی باقی‌ میموند. حالا که باخته سریع برکنارش می‌کنن و از افشین قطبی حرف میزنن که بیاد بشه سرمربی. آخه یکی‌ نیست بگه اگه قطبی خوب بود چرا قبلا" انتخابش نکردین که حالا به این روز بی افتید، اگه بد بود چرا پس می‌خواین الان بیارینش. تا اون وقتی‌ که یک هیچ جلو بودیم، احتمالا" هیچ مربی‌ بهتر از علی‌ دایی تو دنیا وجود نداشت، بعد از ۲۰ دقیقه که باختیم همه صداشون در اومده که این چه وضع مربیگریه؟؟!! بابا خیلی‌ با حالیم!!

امروز با تماسی که همسر گرفت و خبری که داد یه امتحان به همهٔ مصیبت‌ها اضافه شد. دیگه واقعا" بهتر از این نمی‌شه. معلوم نیست تا کی‌ ما باید امتحان بدیم، ظاهرا" تمومی نداره. واقعا" این هم باید به قوانین دنیا اضافه کنیم که "مشکلات زندگی‌ تنها بوجود میان و از بین نمی‌رن و تنها از مشکلی‌ به مشکل دیگه‌ای تبدیل میشن". خسته ام و بسیار خسته... حافظ رو باز کردم این اومد:

جان بی‌ جمال جانان میل جهان ندارد              هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی‌ زان دلستان ندیدم                یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

اینم از روز بیست و هشتم، خدا بقیه شو بخیر بگذرونه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 23:15  توسط سامان صفاریان  | 

روز بیست و هفتم تنهایی

عجب این فوتبال امروز حال مارو گرفت!! کلی‌ داشتیم حال میکردیم، یه دفعه همه چی‌ زیررو شد. جالب اینه که هنوزم از رو نرفتن، هی‌ میگن ما هنوز فرصت داریم. بابا چه فرصتی، تموم شد همه چی‌!! البته خدایی این تیم بره جام جهانی‌ چی‌ بگه آخه!! خودمونو علاف می‌کنیم دوباره. بگذریم! اینجا هوا بشدت قاطی‌ کرده. شب‌ها برف میاد، صبح آفتاب می‌شه همهٔ برفها آب میشن. امروز تازه یه تگرگ حسابی‌ هم اومد. من هیچ این چند روز درس نخوندم. این هفته هم همش کلاس دارم و هفتهٔ بعد هم امتحان هست. دیگه رسما" دارم بدبخت میشم. امیدوارم فردا خداوند یاری کنه و من بتونم لااقل یه چیزی بخونم که پیش وجدان خودم راضی‌ باشم. دیروز هم چیزی ننوشتم، چون واقعا" هیچ اتفاق خاصی‌ نیفتاده بود.امروز داشتم خیام می‌خوندم از این رباعی خیلی‌ خوشم اومد:

گر می نخوری طعنه مزن مستان را                    بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می‌‌می نخوری                    صد لقمه خوری که می غلامست آنرا

روز بیست و هفتم هم تمام شد! 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/08ساعت 22:34  توسط سامان صفاریان  | 

روز بیست و پنجم تنهایی

امروز خیلی‌ زحمت کشیدم. از صبح تلاش بی‌ وقفه‌ای رو شروع کردم که بشینم و مقالاتی رو که باید برای سمینار دوشنبه بخونم، لا اقل یه نگاهی‌ بهش بندازم، نشد که نشد!!!! البته صبح تلاش خوبی‌ رو شروع کردم ولی‌ ناگهان با دریافت یک نامه مهم و البته خوشحال کننده دیگه نتونستم تمرکز کنم روی مقالات. در نتیجه فردا روز سختی رو در پیش دارم. امروز دیگه خبر خاصی‌ نبود، پس تا فردا... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/06ساعت 23:1  توسط سامان صفاریان  | 

روز بیست و چهارم تنهایی

همیشه آدم هر کاری رو که می‌خواد خیلی‌ بی‌ نقص انجام بشه، آخر سر خراب میکنه. درس international projects ترم پیش امتحان نداشت و باید ۱۲ صفحه پروژه براش مینوشتیم. استاد اون درس هم انگلیسی بود و من خیلی‌ سعی‌ کردم که یه متن بدون ایراد بنویسم. تازه ۱۰ دفعه هم قبل از فرستادنش خوندم که یه وقت ایراد نداشته باشه. حالا بعد از اینکه فایل رو ۱۲ روز پیش فرستادم، امروز یکی‌ از بچه‌ها میگه "فکر کنم word تو ایراد داره، بیست، سی‌ تا غلط املایی داری که word نمیگیره". بعد از شنیدن این حرف انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو سرم. رفتم فایل رو دوباره باز کردم میبینم هیچ خط قرمزی به نشانهٔ غلط املایی وجود نداره. همهٔ متن رو تو یه فایل جدید کپی‌ کردم، تازه میبینم آقای word زیر ۲۰،۳۰ تا کلمه رو خط قرمز کشیده و غلط املایی گرفته!!!! همه رو دوباره درست کردم و با یه  ای میل معذرت خواهی‌ فرستادم برای استادم. پاک آبروم رفت!! امروز هوا اینجا کاملا" آفتابی بود ولی‌ دما ۵- بود. خوب شد امروز بیرون نرفتم. اصلا" از هوای آفتابی که همزمان سرد باشه و باد هم بیاد خوشم نمیاد!! تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/06ساعت 0:35  توسط سامان صفاریان  | 

روز بیست و سوم تنهایی

بد مدل حوصلم سر رفته. یه سمینار دوشنبه داریم که باید ۱۰۰ صفحه مطلب بخونیم و بریم راجع بهش بحث کنیم. این بحث کردن در درس‌های مدیریتی دیگه واقعا داره حالمو بهم می‌زنه . با وجود امتحان خفن ۳ هفته دیگه فکر نمیکنم که اصلا" وقت کنم که چیزی بخونم. امشب طپش یه فیلمی نشون میداد از خرید نوروزی مردم ۲، ۳ ساعت قبل از سال تحویل در تجریش. از صد تا فیلم کمدی خنده دار تر بود. ملت تو سرو کلهٔ هم میزدن واسهٔ خرید. از روسری  و عطر میفروختن تا ریشهٔ سماق. من نمیدونم شب عیدی کی‌ سماق میخره آخه؟ اونم ریشه سماق رو!!! یکی‌ که کنار خیابون بساط کرده بود و روسری میفروخت میگفت یک میلیون تومن فروخته!!! خلاصه خیلی‌ باحال بود. تا فردا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 23:54  توسط سامان صفاریان  | 

روز بیست و دوم تنهایی

کلاس امروز بشدت خسته کنننده بود. از اون کلاس‌هایی‌ بود که جون میداد واسهٔ چرت زدن به ویژه برای من که ساعت ۵ صبح بیدار شده بودم تا به کلاس برسم. عصر یه جلسه‌ای بود برای درسهای ترم بعد و تز. هنوز تز قبلی‌ تموم نشده، صحبت از تز جدید هست. حتی فکر کردن بهش هم سخته که به این سرعت دوباره یه تز دیگه شروع کنم، واقعا" خسته کننده هست. امروز هم طبق معمول هر چی‌ سعی‌ کردم این کتاب مزخرف رو برای امتحان بخونم، نشد که نشد. دیگه پیر شدم برای امتحان دادن ولی‌ چاره‌ای نیست، آش کشک خاله هست دیگه. تا جمعه کلاس ندارم و باید در منزل بمونم و سعی‌ کنم که با این کتاب‌ها یه جوری کنار بیام. ۲۲ روز گذشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 22:52  توسط سامان صفاریان  | 

روز بیست و یکم تنهایی

امروز تقریبا می‌شه گفت که هیچ کار مثبتی انجام ندادم. از صبح نشستم و دارم طپش نگاه می‌کنم.البته فامیل‌ها رو هم به چند دسته تقسیم کردم و هر روز به چند نفری زنگ میزنم و سال نو رو تبریک میگم. با این حال بازم از ساعت ۶ عصر به شدت حوصله ام سررفته بود. همین شد که در یاهو مسنجر ON شدم تا بلکه دوستان Invisible بیان و بچتیم. همینم شد، یکی‌ از دوستانی که در کانادا زندگی‌ می‌کنه منو دستگیر کرد و یه ۱ ساعتی‌ با هم چت کردیم. اون هم مینالید. میگفت وضع کار خرابه. قبلان تورنتو زندگی‌ مکرد الان رفته شمال کانادا داره قاطی اسکیمو‌ها کار می‌کنه. الان میگفت خیلی‌ خوب حقوق میگیره ولی‌ الان که هوا گرم شده ۲۱- درجه هست. تازه شهری هم که زندگی‌ می‌کنه ۴۰ هزار نفر بیشتر جمعیت نداره. بهش گفتم بابا چطور اونجا زندگی‌ میکنی‌؟ ما اینجا شهرمون صدو ده بیست هزار نفر جمعیت داره داریم دق می‌کنیم.خلاصه هر کی‌ هر جا هست داره به سختی زندگی‌ می‌کنه، البته این برداشت من هست نمیدونم تا چه حد درسته. بگذریم! امروز یه لوبیا پلو مشتی‌ درست کردم و تا چند روز آینده غذای‌ کافی‌ برای زنده موندن دارم. فردا ساعت ۸ هم کلاس دارم. روز بیست و یکم هم بدین ترتیب به پایان رسید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/02ساعت 22:53  توسط سامان صفاریان  |